دخترکم،الآن که دارم( در عالم خیالاتم البته) نگاهت میکنم و تو مو هایت را میبافی و پشت چشم برای پدرت نازک میکنی؛ به این فکر میکنم که چه بی اندازه زیبایی و نمی توانم وصف تو بگویم،فقط میخواهم بدانی زیبایی ات را مدیون رویاهایت هستی، ما قدیمی ها آنچه که در سر داری و برایش میجنگی را رویا می نامیم،اصلا اصالت رویا به جنگ است وگرنه چیزی که راحت به دست بیاید که رویا نیست. یک چیز را دم گوشت بگویم؟راستش را بخواهی اگر پوچ و خالی باشی دیگر زیبا نیستی،شاید آن پسرک از خدا بی خبر توی خیابان از تو خوشش بیاید،اما مادر جان،اگر چیزی بارت نباشد و از عالم و آدم و از همه مهم تر از خودت بی خبر باشی زیبا نیستی،حتی آن چشم های قاجاریت که به عمه ات رفته،یا پوست نرم و لطیف مانند ابریشمت به نظرم زیبا نمی آیند این ها را الآن به تو میگویم،چون میدانم وقتی تورا در آغوش بگیرم نمیتوانم به هر دلیل ممکن و نا ممکنی تو را نا زیبا بخوانم،نمیتوانم با تو صادق باشم،آنچنان که مادرم نمیتواند،چون عاشق من است،عشق چشم انسان را می بندد،چشم انسان که بسته شود نمیتواند بگوید و بنالد و گله کند،مگر اینکه قبل از عاشق شدن فکر کنی ولی عشق فرزند و مادر اجباری است،تو انتخاب نمیکنی عاشق چه کسی بشوی ،من هم انتخاب نکرده ام،همچنان که مادرم نکرد،نمیخواهم تورا تغییر دهم و بگویم به چه چیزی فکر کن،اما میگویم به یک چیز فکر کن،لا اقل به یک چیز،حتی اگر از نظر دیگران بدترین چیز باشد؛ بدان که دانستن برای تو خوب است البته نه زیادی دانستن،راستش این روز ها(البته به زبان شما میشود قدیم الیام به هر حال این روز ها و اکنونِ ما منظورم است)کسی که زیاد میداند را خفه میکنند به خاطر همین یک جاهایی باید مراقب دانستنت باشی که کار دستت ندهد، چند روز پیش میخواستم بخوابم، بخوابم و به تو بگویم ایام نا زیبا مرا خواباند اما نگذاشتند،یکی از خاله هایت زنهار گفت و هشدار های فراوان داد که نازیبایی با خوابیدن زیبا نشود،پس من نشستم،به پای غم روز ها نشستم تا برای تو بنویسم و بگویم،دخترکم باید بدانی و از دانستنت نه تنها برای زنده ماندن بلکه برای جوانه زدن استفاده کنی،انقدر هم با موهایت بازی نکن لطفا،قلب آدم برایت هزار تکه میشود . حوصله ات را سر بردم؟میدانم،پس دیگر این پراکنده گویی و غر زدن را تمام میکنم. مراقب خودت باش مادرِ عاشق و محترمتان
برچسب:
نویسنده: رضا فدایی