امروز من با ذهنی آرام تووی اتاقم نشسته ام و مشغول فکر کردن هستم،من بابت چه چیز هایی شکرگزار و قدردان هستم؟من میتوانم همه چیز را تصور کنم،تخیلات بی انتهاست،می توانم آرزو کنم،هدف داشته باشم،دوست داشته شوم و دوست بدارم،میتوانم بعضی چیز هارا خلق کنم میتوانم یاد بگیرم ... این ها اولین کلماتی هستند که با این سوال به ذهنم می رسند. هر لحظه از زندگی که به دور و برم نگاه می کنم،هر لحظه که از اتاق نشیمن به سمت آشپزخانه می روم و درخت های توی حیاط همسایه را می بینم به این فکر میکنم که چیزی در جریان است،پیامی که مانند ریسمانی فقط با زمان و اندیشه قابل دریافت است،پیامی که هر روز،چیز تازه ای برایم دارد و مرا از اسارت و محدودیت رها می کند،پس من شاکر او و آموزه هایش هستم. از بین چیز های مادی: بابت کتاب ها،ژلوفن،دفتر و قلم،عینک،گل سر،تخت خواب،لباس ها،دوش،استخر،دوچرخه،میز تحریر،دستگاه چاپ،ماشین تایپ و اینترنت از طبیعت،بابت : درخت ها، نقوش زیبای برگ ها،پیچک ها،قاصدک،صخره ها و دریاهای پرموج، ساحل های تنها،و به خصوص بید مجنون و هلال تازه بر آمده شب و ... شکر گزارم در حالی که روزم را سپریمیکنم،مدتی را به فکر کردن به گذشته و حدود ده برابر آن را به فکر کردن به آینده می گذرانم؛ بابت همه ی تجربه های خوبی که داشتم شکرگزارم و همینطور،از آن جایی که رنج کشیدن یک موهبت است... پس قدردان روز های ابری و ملال انگیز هم هستم. وقتی دیروز مدت زیادی را به مردن فکر کردم،فهمیدم باید بابت زنده بودن هم شاکر باشم و تامل کنم،چند وقت پیش وقتی یکی از افراد مورد علاقه ام تووی فامیل به خط پایان زندگی اش رسید،در مورد مرگ فکر کردم،ولی در نهایت مرا به لذت گرایی سوق داد. اینبار،بعد از اینکه فرصت درک مسئله را به خودم دادم سعی کردم قدردان این فرصت باشم،حتی اگر یک روز باشد. هنگامی که بچه های کوچک تر را میبینم،بعضی از آن ها بازیگوشی میکنند،بعضی ها خیلی حرف میزنند،بعضی ها ساکت و آرام اند ،احتمالا بزرگ تر ها به آن ها گفته اند که نباید دهن لقی کنند،شاید بهشان گفته شده که لازم نیست به عنوان یک کودک انقدر کنجکاو و پر حرف باشند،ولی وقتی من به آن ها نگاه میکنم نمیخواهم هیچ چیز را درموردشان تغییر دهم، به تصورات نیمه مفهوم اذهان آن ها فکر میکنم،اگر مثل پارلا،دختردایی ام،مایل به بیان کردنشان باشند راحت تر میفهمم اما اگر حرف هم نزنند تووی ذهنم در موردشان خیال پردازی میکنم،و برای هرکدام طبق شخصیتشان آینده ی زیبایی تصور می کنم،دوست دارم بیشتر یاد بگیرند و دانا و توانا باشند، اما به محض اینکه به خودم می رسد مدام میگویم:"تو خیلی این مدلی هستی..تو خیلی دهن لق هستی..تو زیبا نیستی..تو زیادی حرف میزنی" و نیمه ی تاریک من از راه می رسد،پس اینجوری تمرین می کنم،خودم را توی ذهنم تبدیل به بچه میکنم،اینطوری میتوانم خودم را جوری که هستم بپذیرم،برای چیز هایی که توانایی درست کردنشان را دارم ،مثل رفتارم و برای چیز هایی که توانایی پیشرفت دادنشان را دارم،مثل دانش ام،فکر میکنم و سعی میکنم باقی قسمت را همان گونه که هست بپذیرم و به آن ارج بنهم،پس برای دنیای کودک ها،که الهام بخش زندگی من است،شکرگزار هستم.
زخم...ما را در سایت زخم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106